ماهیارماهیار، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

ماه من ؛ ماهیار جون

مامان خوبی دارم میشینه توی خونه می بافه دونه دونه

آره مامانی ؛ الهی قربونت بشم هر دونه ای که می بافم با تمام وجودم به تو هدیه می کنم ، با اینکه داره هوا سرد می شه دارم برات شال و کلاه می بافم. اینم شال و کلاه ؛ می خوام برات یک ژیله هم ببافم .     ...
17 دی 1391

سوغاتی (4)ماهیار

این سوغاتی را پیتر دوست خانوادگی خاله مینو برای ماهیار جون از آلمان فرستاده ، تابستون که اومده بود ایران گفت برای ماهیار سوغاتی میفرستم دستش درد نکنه خیلی قشنگ هستند ولی باید ماهیار جون بزرگ بشه بعد بپوش کفشهاش . MER30000000000PETER************************************************************** ...
17 دی 1391

هشت ماهگیت مبارک

پسر گل 8 ماه را بسلامتی پشت سر گذاشتی به امید خدا داری وارد ماه 9 میشی خیلی کارت شیرین و به دل می نشینه . چهاردست و پا که حسابی میری از خواب هم که بیدار میشی آنچنان در حال رفتنی . یک کم بهونه گیر شدی نمیدونم سرت سرماخورده یا از دندونهات بهر حال همش دوست داری بایستی هر وفت هم که می ایستی با خودت بلند آواز می خونی و با شوق جیغ میزنی . دس دسی می کنی و به موسیقی و آهنگ خیلی علاقه داری بخصوص آهنگهای شهاب تیام و جمشید هر وقت آهنگها تموم میشه میزنی زیر گریه . تو رووئک که میذاریمت اولش یک کم بازی میکنی بعد جیغ جیغ میکنی که بیرون بیایی. نمیدونم چه علاقه ای به سیم برق و سه راهی داری هر وقت بهش میرسی یک خنده ای ...
10 دی 1391

اندر حکایت لالایی برای ماهیار جون

ماهیار جون موقعی که میخواد بخوابه باید براش لالایی بخونی تا بخوابه من هر وقت براش لالایی می خونم و دست پشتش میزنم ، اونم با صدای بلند برای من می خونه و دستش پشت من میزنه  من خندم می گیره بعد پسر گلم ناراحت میشه ،البته باید راهش ببری تا خوابش ببره ، الهی من قربون اون صدای قشنگت برم . ...
29 آذر 1391

معاینه 7 ماهگی

ماهیار جونم دیروز روز دوشنبه 13/9/91 بردمش پیش دکتر مهری نجفی ثانی ، این ماه دکترش را عوض کردم دفعه دوم بود پیشش میرفتیم باید جواب عکسی که از مری و معده ماهیار جون گرفته بودیم را میدید که خدا را شکر فقط رفلاکس بود ، بهر حال این پسرگل را خانم دکتر معاینه می کرد همچنان نگاهش می کرد که گوشی را کجا میذاره بادقت، قد و وزنش هم خدا را شکر خوب بود . اینم عکسهای رادیولوژی: ...
25 آذر 1391

تفلد مامانی

پسر گلم امروز روز شنبه 25/9/91 مصادف با اول صفر،تفلد مامانه ، نمیدونم چی بنویسم فقط در یک جمله می تونم بگم که هر چقدر غم و غصه داشته باشم ولی صورت ماهت را که می بینم فکر می کنم تازه متولد شدم دوستت دارم . صورتت را که می چسبونی بهم انگار خدا به من بهشت را  داده و از این که ترا به من داده هر چی شکرگذاری کنم کمه ، خدایا شکرت بخاطر نعمتهای بی پایانت. یادت باشه که اندازه یک دنیا دوستت دارم . این را نوشتم که هر وقت بزرگ شدی ببینی که چقدر برام عزیز جان هستی .ببخشید خودم تو وبلاگت به خودم تبریک می گم .بزرگ شدی با هم دیگه یک کیک این شکلی می خریم و با هم می خوریم . قربونت بشم که هی می گی دد،دد. ...
25 آذر 1391