ماهیارماهیار، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

ماه من ؛ ماهیار جون

کمینگاه

ماهیار جون بعضی مواقع خودش میره یه جایی می نشینه و با خودش حرف میزنه یا اینکه موقعی که آهنگ و موسیقی مورد علاقه اش پخش میشه جای دنجی را برای خودش انتخاب می کنه و با دل و جون به آهنگش گوش میده کرده برای همین حیفم اومد این عکسها را نزارم ...   ...
9 خرداد 1392

اولین قدمها

پسر گلم روز 15 اردیبهشت ، قدمهای کوچکی  در حد دو تا سه قدم بر میداشت و با کمک از دستهای کوچولوش راه میرفت و از 25 اردیبهشت خودش می ایستاد و راه می رفت و برای راه رفتن ذوق فراوانی می کنه ، کنترل تلویزیون ، گوشی تلفن و موبایل را بر میداره و با اونها راه میره ، بهش می گم مامانی هنوز که خوب راه نیافتادی که با وسیله می خواهی راه بری.     ...
9 خرداد 1392

مروارید سومت مبارک

عصر روز جمعه داشتم ماهیار را پوشک می کردم که دیدم یک مروارید سفید خوشگل از بالا به جمع دندونهای ماهیار جون پیوسته شده و دندونهای ماهیار جون الان 3 تا شدند بسلامتی مبارک ...
22 ارديبهشت 1392

معاینه 12 ماهگی

روز چهارشنبه مورخ 14/2/92 نوبت چکاپ ماهیانه ات پیش دکتر مهری نجفی ثانی بود مطب که طبق معمول شلوغ ، ولی ما چون وقت داشتیم زودتر رفتیم داخل ، خدا را شکر سرماخوردگیت بهتر شده بود ، رفلاکست هم کمتر شده بود گفت شربت رانیتدین یک شب در میون بدم ، یک دارو هم برای خارش بینی ات داد . این دفعه بهتر تونست خانم دکتر معاینه ات کنه ، همه چیزی هم مجازی که بخوری و دیگه می تونم غذای خودمون بهت بدم البته بعضی مواقع میدادم.و شیر خشک مخصوص هلال احمر را باید بهت بدم . خانم دکتر گفت چون یکسالش شده هر دوماه یکبار برای چکاپ ببرم.
17 ارديبهشت 1392

سوژه های بامزه بعد از جشن تولد یکسالگی

از بس لثه ماهیار می خاره ، بهترین وسیله برای خارندان لثه اش را پیدا کرده، اینم عکسش>>>>> این مغازه ماهیار خان است در طول روز چندین بار وسایل را بیرون می ریزند و از این کار لذت کافی می برند<<<< ...
14 ارديبهشت 1392

یاد خاطراتی که یکسال گذشت

پارسال روز 9 اردیبهشت ساعت 30 /14 سرکار بودم بابایی اومد دنبالم تا برم جواب آزمایشم را نشون بدم دکترصافی گفت 10 روزه دیگه بیا برای زایمان طبیعی اومدیم خونه یک هندونه خوردیم با بابایی ، ..... بعد می خواستم برم پیاده روی بابات میخواست بره دماوند که من گفتم بیا بریم برای ماهیار طلا بخریم رفتیم پلاک وان یکاد گرفتیم  یک بستنی هم بیرون خوردیم با بابایی ، بهر حال سبزی خوردن تازه گرفتم اومدم پاک کردم شستم شام هم می خواستم لوبیا پلو بپزم هوس کرده بودم پختم در مرحله دم انداختن بود ،تند تند کارهام می کردم تا برم سریال عشق و جزا را ببینم که دیدم ساعت 45/ 8شب کیسه آبم پاره شد توی آشپزخونه سریع به دکترت زنگ زدیم رفتیم مطب بعد اومدیم خونه رفتیم بیما...
14 ارديبهشت 1392